تبليغاتX
زمستون

... و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم!

 تا در شبی بارانی

 آنها را

 با خدای خویش

 چشم در چشم هم، نوش کنیم!

 

و رسالت من شاید این باشد.. رسالتی اگر باید باشد، اگر باشد، شاید همین است.. شاید.. کسی چه می داند!

دلم تنگ است، برای خودم! برای همه حرفهایی که روزگاری برای نگفتن داشتم، بیچاره دل بی سرمایه ام حالا حرفی برای گفتن هم ندارد!

 دنیا! دنیای ... ! آهسته تر! صبر کن! یکی یکی! آوار همه گذشته ام را با هم بر سرم خراب نکن!

دنیا! دنیا! آهسته تر بران اگر نمی ایستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 20:18  توسط زمستون  | 

روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد بر آورد : " آدم پیدا کنید ... سجده خواهم کرد! "

اینو الان یه جایی خوندم.. خیلی تلخه، دردناکه که بگم می فهممش با تمام وجود..

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 18:10  توسط زمستون  | 

با حریر پیله های کاغذی، واسه من جاده رو ابریشم نکن..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 13:14  توسط زمستون  | 

اگر بازوانت را به دور عشق حلقه کنی، می بینی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش گرفته ای..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:25  توسط زمستون  | 

ببین شاید فکر کنی خیلی آدم دوست داشتنیی هستی! ولی به خود خدا قسم که ازت متنفرم، از اون لبخندای احمقانه ات، از اون اداهای دروغیت، از اون تظاهر به خوبیت، از کل وجودت!

می دونی؟ هر روز و هر روز کارمو برای متنفر بودن از خودت راحت تر می کنی، خیلی دلم می خواد وایستم تو روت بگم چقدر ازت بدم میآد، بگم اگه اسم توام آدمه من ترجیح می دم...

می دونی؟ خیییییلی باید رذل باشی که بتونی یه نفرو اینطوری عذاب بدی.. من هیچی نمی گم، هیچی ، فقط می سپرمت به اونی که اون بالاست، مطمئنم که ازت نمی گذره.

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 19:40  توسط زمستون  | 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ،

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ..

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 2:40  توسط زمستون  | 

لعنت به شما که جز عشق جنون آسا،

همه چیز این جهان شما جنون آساست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 18:17  توسط زمستون  | 

" یک کاغذ سفید را هرقدر هم که سفید باشد قاب نمی گیرند، برای ماندگاری باید حرفی داشت.. "

خوب گفته، خوشم اومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 20:49  توسط زمستون  | 

نمی دونم این " من " بود که اونجا بود یا... ! در هر صورت سفر یه روزه خوبی بود.. یه شب به یاد موندنی، پر از دعا و نیایش، جای همگی خالی :)
+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:1  توسط زمستون  | 

دنیای بدیه، دنیای بدیه، دنیای بدیه..

من تحملشو ندارم. نمی تونم باور کنم یکی، با اینهمه وقاحت، جلوی چشمم...   یکی دیگه انقدر بی تفاوت...

خدااااااااااااااااااااااا..  نمی تونم باور کنم تنهام گذاشتی، به نظر تو هم خوب بودن احمقانه شده خدا؟! آره؟!

خوشحال باش! با توام! خوشحال باش، انگار همه چی داره به نفع تو تموم میشه..

دنیای بدجنس! دنیای کثیف! دنیای فریبکار! وایستا! نمی شنوی؟!

وایستا!  من دیگه واقعا می خوام پیاده شم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:12  توسط زمستون  |