... و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم!
تا در شبی بارانی
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم، نوش کنیم!
و رسالت من شاید این باشد.. رسالتی اگر باید باشد، اگر باشد، شاید همین است.. شاید.. کسی چه می داند!
دلم تنگ است، برای خودم! برای همه حرفهایی که روزگاری برای نگفتن داشتم، بیچاره دل بی سرمایه ام حالا حرفی برای گفتن هم ندارد!
دنیا! دنیای ... ! آهسته تر! صبر کن! یکی یکی! آوار همه گذشته ام را با هم بر سرم خراب نکن!
دنیا! دنیا! آهسته تر بران اگر نمی ایستی!
اینو الان یه جایی خوندم.. خیلی تلخه، دردناکه که بگم می فهممش با تمام وجود..
اگر بازوانت را به دور عشق حلقه کنی، می بینی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش گرفته ای..
می دونی؟ هر روز و هر روز کارمو برای متنفر بودن از خودت راحت تر می کنی، خیلی دلم می خواد وایستم تو روت بگم چقدر ازت بدم میآد، بگم اگه اسم توام آدمه من ترجیح می دم...
می دونی؟ خیییییلی باید رذل باشی که بتونی یه نفرو اینطوری عذاب بدی.. من هیچی نمی گم، هیچی ، فقط می سپرمت به اونی که اون بالاست، مطمئنم که ازت نمی گذره.
من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ..
همه چیز این جهان شما جنون آساست !
خوب گفته، خوشم اومد
من تحملشو ندارم. نمی تونم باور کنم یکی، با اینهمه وقاحت، جلوی چشمم... یکی دیگه انقدر بی تفاوت...
خدااااااااااااااااااااااا.. نمی تونم باور کنم تنهام گذاشتی، به نظر تو هم خوب بودن احمقانه شده خدا؟! آره؟!
خوشحال باش! با توام! خوشحال باش، انگار همه چی داره به نفع تو تموم میشه..
دنیای بدجنس! دنیای کثیف! دنیای فریبکار! وایستا! نمی شنوی؟!
وایستا! من دیگه واقعا می خوام پیاده شم..